سلام

سلام

دلم میخواد دوباره بیام و بنویسم از روزهام و از اتفاقهایی که میفتند
یادتونه خیلی وقتا پیشها چقدر بودم و یه چند وقتی چقدر نبودم نمیدونم چرا ، شاید مثل همه ی آدم بزرگها که وقتی اونضاعشون رو براه میشه سرشون گرم میشه و وقتشون پر، شدم . اما اصلا دوست ندارم اینجوری باشم و اینجوری عوض شم .

من سحرم ، همیشه هم سحر میمونم .

میخوام بازم بیام و براتون بنویسم و از همه ی لحظه هام براتون بگم . از شادیهای بودنمون و حتی گهگاهی از غصه ها

یه کم از قبل پیرتر شدم انگاری اینروزها

شاید به خاطر اینه که خیلی وقته وقت نکردم به بچگیهام برسم . بدوم، تو پارک بازی کنم ، جیغ بکشم از خوشحالی و هزارتا کار بچگی که همیشه انجام میدادم و چند وقتیه ازشون دور شدم یه حسه غریبیه ، بزرگ شدم یا پیر نمیدونم اما قبلا فکر میکردم آدمهای اینجوری پیرن .

جالب شده من شدم خانوم خونه ی آبی و آقای آبی هم شده آقای خونه ی آبی
یادتونه سرباز آبی پوش روزهای من ؟؟؟؟

آره همون سرباز آبی پوش دوست داشتنی من شده آقای خونه .

دوست داشتنی ترین آقای دنیا ، آقای خونه ی ماست .

حالا کم کم براتون تعریف میکنم خیلی گفتنیها دارم براتون . یواش یواش و کم کم میگم

فعلا اومدم بگم که دوست دارم بازم بیام اینجا

دوستون دارم دوستای خوب روزهای دورم

/ 0 نظر / 12 بازدید