من و او

...

15 مهر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

خیلی وقته اینجا هیچی ننوشتم

دلم برات تنگ شده بود

دلم برای تو هم خیلی خیلی خیلی تنگ شده ها

اما.....

انگار همه حرفها بین ما یه خط فاصله می شه

انگار قراره همش اوضاع به همین مسخرگی ادامه پیدا کنه

تا کی و کجاش و نمی دونم

شاید باورت نشه اما چند وقتیه دیگه نمیتونم گریه کنم دارم خفه می شم انگار از بغض اما نمیشه گریه کرد . نمی دونم چیکار کنم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
***
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
***
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
***
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
***
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
***
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
***
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

ادامه دارد فصل عاشقی

 روزهای بی پنجره

و صداهای وهم انگیز

 

خاطرات تنهایی  و رگ و خون

نگاه های همراه با دلواپسی

 

تردید هشت و نیم ساعته

برای حیات یک آدم بیکار

 

و آن نورهای نا مرئی

اما سوزان

 

پایان گرفت . آری پایان کرفت .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

اون که میگفت ما تا همیشه اون که میپفت من و تو مائیم و هیچ کی نمی تونه مرگ ما بودن رو باور کرده اون هم حق اره خیلی از من خوشگل تر و بهتر و مهربون تر هست . خدا جون میخوام خوشختش کنی میخوام کمکش کنی میخوام راحتم کنی سخته بگم گذشت یا بگم تموم شد اماشد این مهمه فقط

چند بار تا به حال این روز رو دیده بودم خدا می دونه و چند بار گفته بود این روز دست ماست و اون نمی ذاره رو هم خدا  می دونه اما هم رسید هم اون داره باهاش کنار میاد . بیچاره من که همیشه همه ی حرفهاش برام حکم نفس کشیدن و نکشیدن بود .

بیچاره من و خوش به حال اون و خوش به حال مامانش .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

روزی یک قدم جلومی آیم

روزی یک آجربالامی روی

ما

دیگر همدیگررا

                    نخواهیم دید.

تو

همیشه فراموش می کنی

برای قلعه ات

             پنجره بگذاری!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

تا بودی گنجشک مستی را می ماندم

که روز و شب عاشقانه میسرودم!

یک پا شاعرک شده بودم برای خودم!

از وقتی رفته ای نقاش شده ام

روز و شب درد میکشم

بهترین مکان برای پهلو گرفتن یک دل طوفان زده

ساحل آرام دریاست  پس بیا ارامم کن ساحلم

هر کجا هستی شاد باشی عزیز م

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

باز باران بارید خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی . .

دلم مرد دیگه مهم نیست

برو هوای دلت رو داشته باش

خوش باشه دنیا برات

دنیای من که سوخت

همه دنیا ازم بیزارن

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

امسال سال بهاری شدن نیست . امسال از اولش فقط رنگ پائیزه

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

براش مهم بود؟

برای کی مهمه؟

اصلاً مگه مهمه ؟

کم آوردم

آی دمهای زیر زمین خوش به حالتون

دلم برات تنگ شده مامان بزرگ

کاش توهم دل تنگ من بشی

کاش تو بخوای که بیام پیشت

نمی دونم چرا اما انگار برای همه نبودنم بهتر از بودنمه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

 

نمی دونم شاعرش کیه فقط می دونم این شعر رو خیلی دوس دارم

خدایکشب ترا در سینه من زاد باورکن

یقینی درگمان پیچید و دستم داد باورکن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمیگنچی

مرا دیوانه کردی خانه ات آباد باورکن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی

که تنهایی تورادر چشمهایم زاد باور کن

تقدیم به تو که بهترینی

 

این و یادته ؟ شاید یادت باشه

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

حق نداشتی این و بنویسی

اگه واقعا اینجوریه حق نداری باشی

واقعا حق نداری

اگه نمیشه چرا همه چی ادامه داره

بگو نمی شه که برم

بگو نمی شه که منم یه جور دیگه فکر کنم بیزارم از همه چیز

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

کاش یادم نداده بودن یه قدم تو بردار خدا صد قدم به سمتت حرکت میکنه .

کاش من هم با سکون و آرامشی که تو داری می تونستم باشم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |